نی نی سایت داستان عاشقانه

نی نی سایت داستان عاشقانه
نی نی سایت داستان عاشقانه

* لطفا در مورد ایجاد تاپیک و نظرسنجی قبل از ثبت دقت فرمایید زیرا امکان ویرایش و یا حذف مطلب بعد از ارسال وجود ندارد.
همچنین شما ملزم به رعایت

کرم صورت بیواکوا
کرم صورت بیواکوا
خرید شامپو تریاک
خرید شامپو تریاک
خرید صابون تریاک
خرید صابون تریاک و کلاژن
 
خرید صابون تریاک
خرید صابون تریاک

قوانین و مقررات

نی‌نی‌سایت نیز می‌باشید.

* لطفا در مورد ایجاد تاپیک و نظرسنجی قبل از ثبت دقت فرمایید زیرا امکان ویرایش و یا حذف مطلب بعد از ارسال وجود ندارد.
همچنین شما ملزم به رعایت

قوانین و مقررات

نی‌نی‌سایت نیز می‌باشید.

دوستان یه چیزایی از خودم و زندگیم نوشتم،دوست داشتم واستون بذارم،ببخشید اگه دست به نوشتنم خوب نیس،از قبل تایپ شده و اماده س

1.با سلام خدمت دوستان دیشب توی تاپیک آشنایی با شوهر بودم وسوسه شدم اشنایی و ازدواج خودمو بنویسم

من متولد 70 ام،بچه اول خونه و شر و شیطون و کمی خود محور و از اونجایی که فرزند اول و سر و زبون دار بودم،دست راست بابا هم بودم،ما یه خانواده 6 نفره بودیم،جو خانواده خوب و صمیمی و پر رفت و آمد بودیم پدرم خییییلی اجتماعی و خوش مشرب(دیگه از اونور بوم افتاده از جیب و آسایش خودش واسه بقیه میزنه)البته برکت داشته واسمون کاراش و با وضع مالی متوسط اما پرخرج و شرایط و آزادی که من داشتم،توی دبیرستان پدرم دقیقا همزمان با خودش واسم گوشی خرید،کاملا بهم اطمینان داشت و آزاد بودم و البته سر و زبون دار و شیطون و توی چشم….نی نی سایت داستان عاشقانه

من توی اون سن اهل و دوران اهل هر شیطونی بودم جز طرف پسرا رفتن،تو خطش نبودم،ولی توی مدرسه دوستام از گوشیم واسه ارتباط استفاده میکردن،حتی یکی از دوستام گوشی رو 15 روز امانت گرفت واسه خودش،خلاصه کموکم داشت چشم و گوشم وا میشد،اشتباهی و بخاطر تماس اشتباه با یه پسری(پویان)اشنا شدم که تو یه شهر دور از ما بودم،فقط تلفنی حرف میزدیم و من به این حرف زدن عادت کرده بودم،2،3 ماه گذشت و تا اینکه من تو یه جمع خانوادگی با یه پسر(هادی) از فامیلای دوستامون اشنا شدم،خیلی خوش برخورد و صمیمی و…  خلاصه گوشیشو داد دستم باهاش بازی کردم و….اخرش از گوشیش به خودم زنگ زدم و شمارش افتاد روی گوشیم و سیو کردم،اون روز گذشت و شماره اینو دادم به دوستم با اذیتش کنه،دوستم تا 1 ماه باهاش حرف زدم،بعدش کات کرد و من خودم وارد صحنه شدم و بهش زنگ زدم،جواب نداد،شب دیدم از تهران و شبیه شماره عموم اینا گوشیم زنگ خورد،جواب دادم دیدم همون پسره باهاش حرف زدم،منو شناخت و حرف زدیم،از اونورم توی همین 1 ماه داشتم اون پسری که تلفنی باهاش در ارتباط بودم داشت ازم فاصله میگرفت،تهشم گفت من اصلا تو رو ندیدم و بهتر دیگه حرف نزنیم(اولین پسر توی زندگیم بود)خلاصه من احمقم الکی فاز عاشقی و دوست داشتن برداشتم)اوایل حرف زدم با(هادی)بود بهش گفتم قضیه اون پسرو گفت بابا تو الکی عادت کردی و اولین بوده فک میکنی عاشق شدی و..  تو همین حین هم وارد دانشگاه شده بودم.

بزار

2،یه روز ک از دانشگاه بر میگشتم اون پسر (پویان)زنگ زدم گفتم باشه قبول این کار اشتباه خدافظ و قطع کردم و زدم زیر گریه،دقیق یادمه بارون میومد و منم تو ماشین با صدای خیلی زیاد آهنگ داشتم گریه میکردم(به لطف بابا ماشین داشتم)شبش با (هادی) حرف زدم و گفتم اون مساله تموم شد،من اصلا به هادی نیاز عشقی و عاطفی نداشتم،فقط نیاز به کسی داشتم که راحت باهاش حرف بزنم و فکر میکردم اون خوبه و هس،از اون طرفم با ورودم به دانشگا دورم شلوغ بود و کلی مزاحم و درخواست دوستی داشتم،ولی اصلا اهمیت نمیدادم اصلا فاز ضد پسر داشتم و واقعا سرخوش بودم و با دوستام وقتم میگذشت،زمان در حال گذر بود و منم مشغول درس و دانشگاه و هادی بود در کنارم اس میدادیم و حرف میزدیم

چه جالب دقیقا منم همین مشکل رو داشتم از طریق دکترساینا آنلاین با یه دکتر مطرحش کردم و راهنماییم کردند. برای من خیلی تجربه خوبی بود.

اینم سایتشون

3،واقعا سرخوش بودم،با دوستام بعد اخرین کلاس میرفتیم تا شهر بعدی خودمون که 20 کیلومتر بودم دور میزدیم و برگشتیم(فقط توی کمربندی دور میزدیم و اهنگ گوش میدادیم)خلاصه دوران خوبی واسم،جز بهترین روزای زندگیم،دیگه در کنار درسمم یه جا کار میکردم،بخاطر اینکه کلا عاشق فعالیت و تو اجتماع بودن بودم بابام دوست نداشت ولی اونی که واسم کارو پیدا کرد اتفاقی اشنای بابا از آب در اومد،فقط یه دفتر بر خیابان اصلی بود با در تمام شیشه ای،من قراداد رو تایپ و اماده میکردم و کاری سفارش،اقا میومد امضا میکرد و میرفت،مثه دفتر بیمه و….من تنها توی اون دفتر بودم و کار خاصی نداشتم،گاهی از تلفن اونجا با هادی تماس میگرفتم و اون روزانه از حالم با خبر بود 

4،میدونستم هادی مرموز و زبون دار و ممکن نیس کا تنها باشه،کم کم ک بیشتر باهاش اشنا شدم فهمیدم دوس دختر داره و….واسمم مهم نبود چون ب من ربطی نداشت این مسایلش،حتی یه سری ب شوخی بهم گفت والا دیدم ازت آبی گرم نمیشه واسم و تو بحرش نیستی،پاپیچت نشدم و فقط یه دوست ساده ام واست،راستی اینم بگم که هادی بچه شهر خودمون بود ولی بخاطر کارش ساکن تهران و خونه خواهرش اینا بود،زمان همینطوری در حال گذر بود و هادی و اس بازی روزانه در حد احوالپرسی…گذشت تا اینکه هادی گفت والا من میخواستمت ولی به خانوادم گفتم قبول نکردن گفتن سر و زبون دار و همش با ماشین دور دور و ارایش داره و…..خلاصه بعدا فهمیدم بدش نمیومده قبولش کنم ولی دیده امکانش نیس بی خیال شده خانوادش منو از طریق اون دوست خانوادگی دیده بودم،منم بخاطر اخلاق و….توی چشم بودم توی جمع،ولی گفت خانوادم اینطوری گفتن زورم اومد،گفت نگا کیا از من ایراد گرفتن خودشون درب و داغونن حالا…

چقدم خواننده دارم،خخخخخ،اما 1 نفرم باشه به احترامش همه رو میذارم

میخونمت عزیزم خیلی قشنگه

مرسی که زود پستهارو میزاری

،از اونورم خیلی مزاحم و درخواست دوستی داشتم یکیشون یه پسری بود که چاپخونه داشت بخدا حتی اسمش الان یادم نیس حالا میگم مثلا محمد خیلی تو مخم بود 1 هفته باهاش حرف زدم تا از زیر زبونش کشیدم که کی آمار و شمارمو داده بود بهش بعدش جوابشو ندادم اونم پاشد اومد دفتری که کار میکردم،ندیدیه بودمش دیدم اونور خیابون یکی ایستاده و خیره به دفتره الکی گوشیو برداشتم که مثلا دارم با گوشی حرف میزنم،اومد تو سلام و  اشاره کردم بشینه و الکی 4،5 دقیقه با گوشی حرف زدم،با همون سلام و علیک از صداش شناختمش،گوشیو قطع کردم گفت سلام من فلانی ام و چرا اذیت میکنی و…در حین حرف زدن گفت از پشت میز بیا بشین اینجا نزدیکم که حرف بزنیم..  

😍😍😍😍😍😍

خببب

خب

نتت رف؟ 

منم میخونمتا

عی خدا

بقیه اش کوووووو؟؟؟

میخونمت بنویس عزیزم 

عِی خِدا

7،رفتم نشستم کنارش یکم حرف زدیم که یهو خواست منو ببوسه،من عصبانی شدم شدید امکان نداشت بذارم کسی اینکارو باهام کنه،دستمو گرفتمو جلوی صورتمو و داد زدم و از لباسش کشیدمش سمت در و داد و بیداد و کلی فحش و  بیرونش کردم،اون روز گذشت ولی بازم زنگ میزد،دوباره اومد دفتر منم.میدونستم بابام با داییم داره میاد دفتر کارم داره،گفتم بذار به سکنه بندازمش گفتم بیا بشین تو حرفتو بزن،تازه نشته بود که بابام و داییم رسیدن جلوی دفتربهش  گفتم بیرونو یه نگا کن،دید دو تا مرد دارن میان سمت در،بیچاره رنگش پرید و لال شد،رفتمجلوی در با دایی و بابام دست دادم حرف زدم،ب بابام گفت واستا چیزی رو ک میخوای از کیفم بیارم،برگشتم تو،ولی اون بابام اینا رو میدید جلوی در شیشه ای،برگشتم تو و بهش گفتم فکراتو کردی یا نه،له کردنت کاری نداره،همینجا میدم اینا چپ و راستت کنن،گفت باشه بابا لازم نبود آدم خبر کنی،میرم،برگشتم جلوی در بابام گفت این پسره کیه گفتم مشتریه اومد قیمت تجهیزات بگیره،بابا رفت و برگشتم تو و بهش گفتم هری،خدافظ و رفت،ولی وای ک ول کن،خلاصه بخوام بگم تهش آدرش چاپخونه باباشو تو یه شهر دیگه پیدا کردم و رفتم در مغازه باباش…

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت

قوانین و مقررات

نی‌نی‌سایت می‌باشید

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و
آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین
مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست. لطفاً پیش از استفاده از سایت
صفحه
“شرایط استفاده از سایت”
را مطالعه فرمایید. استفاده از این سایت
بدان معناست که شما قبلاً صفحه “شرایط استفاده از سایت” را مطالعه کرده
و به مفاد آن واقفید. نقل مطالب این سایت با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت بلامانع است

* لطفا در مورد ایجاد تاپیک و نظرسنجی قبل از ثبت دقت فرمایید زیرا امکان ویرایش و یا حذف مطلب بعد از ارسال وجود ندارد.
همچنین شما ملزم به رعایت

قوانین و مقررات

نی‌نی‌سایت نیز می‌باشید.

* لطفا در مورد ایجاد تاپیک و نظرسنجی قبل از ثبت دقت فرمایید زیرا امکان ویرایش و یا حذف مطلب بعد از ارسال وجود ندارد.
همچنین شما ملزم به رعایت

قوانین و مقررات

نی‌نی‌سایت نیز می‌باشید.

سلام بچه ها این یه داستان عاشقونست 

واقعیه 

از قبل تایپ شده سعی میکنم زود زود بزارم

نی نی سایت داستان عاشقانه

منو لایک😀

بزار

میشه لایک کنی 

چه جالب دقیقا منم همین مشکل رو داشتم از طریق دکترساینا آنلاین با یه دکتر مطرحش کردم و راهنماییم کردند. برای من خیلی تجربه خوبی بود.

اینم سایتشون

اسمش چیه چن تا پارته

بگذاشتی لایک@کن!

منتظریم

بچه ها عنوان تاپیکو لایک کنیین. اسی ببینه لایک خورده زودتر میزاره😑

سال دوم راهنمایی بودم و 13 سالم بود که زیباترین اتفاق زندگیم رقم خورد ،مامانم بعد از اینکه افسردگی گرفت با کسی دمخور نمیشد دو سه تایی دوست صمیمی داشت و با اونا رفت و آمد داشت،یه دوستی داشت بهش میگفتیم خاله منیژه ،خاله منیژه بیوه بود و شوهرش سالها پیش فوت شده بود و بچه ای هم نداشت خیلی مهربون بود و عاشق دختربچه بود مخصوصا من و خواهرم، خاله منیژه چندباری خونمون مهمونی اومده بود زیاد نمیشناختمش چون مامانم اجازه نمیداد توی جمعشون باشم و دوتایی حرف میزدن و درد ودل میکردن،یه شب ساعت نزدیکای 11 بود گوشیه مامانم زنگ خورد من و خواهرم مشغول تی وی دیدن بودیم و حواسم به حرفهاش نبود فقط شنیدم که با خنده و خوشحالی گفت بیاین بیاین و سریع بلند شد سفره پهن کرد به منم گفت لباس خوب بپوشم چون راحتی تنم بود و سرلخت بودم زورکی یه شال انداختم و  لباسامو عوض نکردم و با همون تیپ ضایع نشستم و حواسمو دادم به تلوزیون من مثل مامانم پوست سفید و موهای بور دارم چشمای درشت و لبای نازک و یه دماغ متوسط تقریبا میشه گفت زیبام خواهرم برخلاف من شبیه پدرمه و پوست سبزه با چشمای درشت و ابرو و موهای مشکی و لبای باریک

منم بلایکین

تقریبا چند دقیقه ای گذشت که زنگ درو زدن مامانم آیفون رو زد میدونستم خاله منیژه و خواهرش اومدن (خواهرش خاله منیره اولین بار بود میومد خونمون و از منیژه بزرگتر بود متاهل بود و سه تا پسر بزرگ داشت )ولی اصلا فکر نمیکردم که پسرش هم آورده باشه چون مامانم خیلی روی این مسائل حساس بود و هیچوقت نمیزاشت پسر غریبه بیاد خونمون بخاطر منو خواهرم ،اومدن داخل پذیرایی و منم همچنان چشمم به تلوزیون بود وقتی صدای سلام خاله منیژه رو شنیدم سرمو برگردوندم تا سلام کنم که یک لحظه فکر کردم نفسم حبس شد توی سینم اون دوتا چشم سیاه و اون لبخندی که هر دختری رو عاشق خودش میکرد اون نحوه ی ایستادنش که توام با غرور بود منو میخکوب خودش کرد

منو بلایکین عشقا 😍

سلام دادم و دوباره برگشتم سمت تلوزیون پسره خاله منیره از همون اول شروع کرد به شوخی کردن و خندوندن مامانم جالب این بود که مامان اخمو و بدخلق من  خیلی دوسش داشت و همش تحسین و تعریف میکرد،حامد شوخ طبع بود و زیبا میخندید ۱۹  سالش بود و دانشجو بود ،با مامانم از دانشگاه و دخترای رنگا و رنگی که براش سینه چاک میکردن تعریف میکرد و مسخرشون میکرد و میخندیدن میدونستم راست میگه چون هم وضعیت مالی خوبی داشت هم قیافه و هیکل جذابی که مطمئنم آرزوی اکثر دخترای دانشگاهش بود ،من آروم به حرفاشون گوش میدادم و اگرچه صورتم سمت تلوزیون بود ولی تمام حواسم پیش اونا بود که یهو حامد گفت کوچولو؟!

نمیدونستم با منه یا خواهرم رومو برنگردوندم دوباره گفت کوچولو با توام مامانم گفت مارال با توئه خوب یادمه یجوری با تعجب و عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم با منی؟گفت آره دیگه مگه کوچولو نیستی؟گفتم نه خیر کوچولو نیستم 13 سالمه یهو پقی زد زیر خنده و به مامانم گفت خاله دخترت چه قدر بانمکه اون موقع انقدری ازش متنفر شده بودم که دوس داشتم بلند شم سرشو بگیرم بکوبم روی اپن

جواب ندادم و با اخم رو برگردوندم گفت کلاس چندم میری گفتم دوم راهنمایی ،گفت آخی هنوز کوچیکی پس نقطه ضعف گیر آورده بود و مدام اذیت میکرد یک ساعتی نشستن و قصد رفتن کردن از اون شب چیز زیادی یادم نمیاد حتی نمیدونم موقع رفتن زیرچشمی نگام کرد یا نه اونموقع فقط از دستش عصبانی بودم و با خودم میگفتم فکر کرده کیه پسره ی از خودراضیه میمون ایندفه که دیدمش حقشو میزارم کف دستش،مطمئن بودم اگه جلوی مامانم حاضر جوابی میکردم تیکه بزرگم گوشم بود

خودمم خجالتی بودم و زیاد روم نمیشد حرف بزنم مخصوصا هم که اولین بارم بود با پسر حرف میزدم با اینکه تو جمع و در حضور خانواده ها بود

لایک لطفا

دوم راهنمایی بودم و اکثر بچه های مدرسه دوستم بودن و خیلی دوسم داشتن هر روز چندنفری از همکلاسیام برام نامه و کارت پستال مینوشتن وکادو میاوردن ،رازهای دلشون رو بهم میگفتن از دوست پسراشون از پسرای خوشبختی که عاشقانه دوسش داشتن و تو تب عشق میسوختن منم همیشه یه گوشه ی دلم میخواست عاشق شم دوس داشتم اون حس زجرآور ولی قشنگ رو تجربه کنم

چند روزی از شب ملاقات حامد میگذشت که یه شب خواب عجیبی دیدم ،تو خوابم منو حامد دست همو گرفته بودیم و کنار هم راه میرفتیم ،از خواب که پریدم دستمو گذاشتم روی قلبم دیوانه وار میکوبید حس دلتنگی عجیبی بهم دست داده بود حسم میگفت عاشق شدم و مطمئن بودم عاشق شدم عاشق پسر تخس و هیز که هر روز دوست دختراشو عوض میکرد

لایک پلیـز

مطمئنم هیچکس باورش نمیشه ولی از فردای اونشب تمام فکر و ذکرم گیر پسری بود که فقط چند دقیقه دیده بودمش و چندتا صحبت هم کلام شده بودم گاهی انقدررررر دلتنگی بهم فشار میاورد که طاقت نمیاوردم و توی تراس اتاقم گریه میکردم و ضجه میزدم و قلبمو فشارمیدادم تا کمتر بیقراری کنه توی چهره ی هر مردی صورت خندان حامد رو میدیدم و پاک عقلم رو از دست داده بودم ،با اینکه شرم و ترس اجازه نمیداد ولی خیلی سربسته و نامحسوس ازمامانم سراغ خاله منیژه و منیره رو میگرفتم بلکه چیزی دستگیرم شه منی که اومدن یا نیومدن خاله منیژه برام اهمیتی نداشت روزارو میشمردم و انتظار اومدنشو میکشیدم با این فکرکه شاااید خواهرزاده اش اونو برسونه خونمون

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت

قوانین و مقررات

نی‌نی‌سایت می‌باشید

مطالب این سایت تنها جنبه اطلاع رسانی و
آموزشی داشته و توصیه پزشکی تخصصی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین
مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان دانست. لطفاً پیش از استفاده از سایت
صفحه
“شرایط استفاده از سایت”
را مطالعه فرمایید. استفاده از این سایت
بدان معناست که شما قبلاً صفحه “شرایط استفاده از سایت” را مطالعه کرده
و به مفاد آن واقفید. نقل مطالب این سایت با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت بلامانع است

این وب‌سایت یک موتور جستجوگر اینترنتی است و هیچ دخالت انسانی در دریافت و چینش مطالب وجود ندارد.

نویسنده : مریم
| زمان انتشار :
1400-03-20 08:05:37

درحال لود مطلب …

آیا این مطلب برای شما مفید بود؟

نی نی سایت داستان عاشقانه

برچسب ها :
خاطرات
عاشقانه
سایت

Aug 13, 2017 – بد نیست گاهی برگردیم به گذشته و حسای خوبمونو باهم به اشتراک بذاریم …❤بیاین از خاطرات قشنگ عاشقونتون و وقتایی که حس کردین واقعا عاشق …
ادامه…

خاطرات عاشقانه خودمون و همسرمون. 7401 بازدید | 85 پست. از خودم شروع میکنم شوهرم قشم کار میکرد بعد از 2 ماه رفتم من اونجا دیدنش.توی راه همش بیقرار بودم که برسم آخه …
ادامه…

Feb 14, 2016 – دیروز شوهرم بهم گفت فک میکردم وقتی سرکارم هستم دلم فقط برا تو تنگ میشه ولی از وقتی دخترم به دنیا اومده دلم برا اونم تنگ میشه . تا حالا بهم …
ادامه…

Mar 29, 2018 – بیاین از خاطره های عاشقانه تون بگین. 1062 بازدید | 61 پست. شاید که ما مجردا از ازدواج کردن خوشمون اومد. گر تن بدهی دل ندهی کار خراب است چون خوردن …
ادامه…

Jul 29, 2017 – بیاید امشب فقط پر شیم از حس خوب… چند شب پیش خونه عمم بودم .. همه داشتن عاشقانه نگاه میکردن..اهنگ ابتداییش شروع شد..من پشت سر پدر شوهرم …
ادامه…

Apr 7, 2014 – دوستان عزیز بهترین خاطرات تون رو بنویسید تا همه بخونند ایده بگیرن اول خودماولین مسافرت دونفره … من بهترین خاطره ام اولین بوسه عاشقانه ام بود
ادامه…

Aug 1, 2017 – بیایید از خاطرات عشقولانتون بگین حوصلم پوکید وای چقدر رمانتیک … خاطرات عاشقانه یکم شخصی نیست که آدم‌نخواد توی یه تاپیک عمومی واسه همهه …
ادامه…

Dec 11, 2016 – تبادل نظر · ازدواج و شروع زندگی · خاطرات آشنائی; داستان عاشقی من❤ …. تا بازش کردم که ببینمش با خودم گفتم مینا تو یه روز عاشق این میشی. … حافظ بگیریم برا من یادم نیست چی اومد ولی برا اون اومد دوباره عاشق شو تا قشنگی دنیا رو …
ادامه…

Jan 30, 2017 – سلام مدتهاست داستانهای عاشق شدن بچه ها رومیخونم. … میخوام خاطرات مقطعی از دوران زندگیم رو بنویسم که گاه گاهی رو ذهنم سنگینی میکنه هرچند بیانش …
ادامه…

Jul 9, 2014 – تعداد پست: 758. یاداوری خاطرات شیرین و عاشقانه واقعا هیجان انگیزه این گل واسه همتون. اللهم عجل لولیک الفرج. بیشتر ببینیدبستن. 1393/10/28.
ادامه…

تاریخ 07 شهریور 1397

تاریخ 18 خرداد 1400

نام

ایمیل

نظر


ارسال

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

تمامی حقوق محفوظ است!

این وب‌سایت یک موتور جستجوگر اینترنتی است و هیچ دخالت انسانی در دریافت و چینش مطالب وجود ندارد.


ایران چطور


ایران چطور

خواستگارهای زیادی داشتم که چندتای اول را خودم رد کردم و دوتای آخری را پدرم. می‌گفت اینها به خانواده ما نمی‌آیند و از این حرفها!

دختر سوم و آخر خانواده بودم و دو خواهر بزرگترم، ازدواج کرده بودند. من هم تا دیپلم درس خواندم و به‌خاطر برخی مسائل و سنت‌های غلط جاری در محله‌مان، از ادامه تحصیل بازماندم.نی نی سایت داستان عاشقانه

20 ساله شده بودم و به نظر پدر و مادرم، برای ازدواجم خیلی دیر شده بود؛ اما چه کنم که 2سالی بود هیچ خواستگاری نداشتم. خودم هم داشت باورم می‌شد که دارد دیر می‌شود؛ باوجود این، روزهای بسیار خوب و شادی را با برادران کوچکترم در خانه پدری می‌گذراندم.

تابستان 83 بود که پسری 26ساله، مؤمن و متدین از طریق همسایه‌ها با ما آشنا شد و به‌همراه مادرش به خواستگاریم آمد. با هم غریبه بودیم و خیلی راجع به آنها شناخت نداشتیم؛ ولی گویا آخرین گزینه برای من بود و حسی که از مادر، پدر و خانواده‌ام دریافت می‌کردم، اجازه این را به من نمی‌داد که خیلی دقیق بیندیشم و اگر از او خوشم نیامد، خواستگاری‌اش را رد کنم.
به نوعی همه منتظر جواب مثبت من بودند و خودم هم از ماندن در خانه پدر، خرسند نبودم؛ چراکه همه همکلاسی‌ها و همدوره‌ای‌هایم به خانه بخت رفته بودند.

به بهانه آشنایی، دقایقی را با مرد آینده زندگی‌ام صحبت کردم؛ رفتارش سرد و بی‌روح و معلوم بود که او نیز سردرگم و بی‌اختیار به خواستگاری من آمده است؛ با این‌حال به خودم امید می‌دادم که با گذشت زمان همه چیز بهتر می‌شود.
با پاسخ مثبت من و مراسمی کوچک، به عقد هم درآمدیم. یکسالی گذشت؛ ولی شرایط تغییری نکرد و حامد هر 2ماه یکبار به شهر و خانه ما می‌آمد؛ آن هم نه مشتاقانه و از روی میل، بلکه از سر تکلیف و با اصرار مادرش!

در این مدت سعی کردم بذر مهر و محبت در دلش بکارم و جوانه عشق برداشت کنم که ظاهراً خیلی موفق نبودم. ماه‌های نخست سال 84 بود که زیر یک سقف رفتیم.

روزهای نخست زندگی مشترکمان شیرین بود و خاطره‌ای خوش برای هر دوی ما ساخت؛ اما پس از مدتی زندگی یکنواخت و نه‌چندان گرم می‌گذشت. من همچنان برای جلب توجه بیشتر همسرم، عاشقانه تلاش می‌کردم. چندین‌بار و درطول سال‌های مختلف، با مشاوران خانواده سخن گفتم و نسخه‌های آنان را به کار بستم؛ ولی افاقه نکرد. چند صباحی روند زندگی بهتر می‌شد و سپس باز هم روی روال قبلی می‌افتاد. این فراز و نشیب، 16سال به طول انجامید و تولد 2فرزندمان هم تغییری اساسی در عشق سردِ بین ما ایجاد نکرد.

با ورود گوشی‌هوشمند به زندگی و پس از آن تلگرام  و اینستاگرام، ویژگی‌های فردی و شخصیتی همسرم نیز تغییر شدیدی پیدا کرد و آن مرد متدین و مؤمنی که من تنها به‌خاطر همین با او ازدواج کرده بودم، حالا مشتاق فیلم‌ها و تصاویر غیراخلاقی فضای مجازی بود و ساعت‌ها وقتش را پای گوشی می‌گذراند.

مکالمه‌ای در محیط خانوادگی ما انجام نمی‌شد و من در این خانه که بی شباهت به خانه ارواح نبود، تمام تلاشم را می‌کردم که مبادا فرزندانم در فضایی بیمار رشد کنند؛ اما باز هم چندان موفق نبودم.

باوجود 16سال تحمل این زندگی رسمی و سرد، هیچگاه گلایه و شکایتی به خانواده خود و همسرم نکردم و اجازه ندادم کسی از شرایط زندگی ما مطلع شده و دخالت کند.

پس از گذشت این سال‌ها، آرام‌آرام خودم را قانع کردم که ذات همسر من همین است و شاید انسانی درونگراست و نمی‌تواند محبت درونی و عشقش را بیرون بریزد و از صمیم قلب Heart من و زندگی‌مان را دوست دارد؛ به هر حال با همین شرایط زندگی را پیش می‌بردم تا اینکه برخی رفتارهای همسرم، مرا مشکوک کرد.

ارتباطات شبانه تلگرامی‌اش خیلی بیشتر شده بود. گاهی‌اوقات محبت‌های بی‌سابقه‌ای به من و فرزندانم داشت و گاهی هم خیلی سرد و عصبانی رفتار می‌کرد. روزهای خاص و زمان‌های مشخص در هفته و به بهانه‌های مختلف خانه را ترک می‌کرد و هیچ توضیحی در این خصوص نمی‌داد.

فضولی‌ام گل کرد و یک روز صبح که خواب بود، ماشینش را زیر و رو کردم. یافتم آنچه را نباید می‌یافتم! بله؛ آقا فیلش یاد هندوستان کرده و زنی را به عقد موقت خود درآورده بود. آسمان بر سرم خراب شد و بی‌اختیار با صدای بلند گریه کردم. همسر خیانتکارم بیدار شد و صیغه‌نامه‌اش را که در دستانم بود، دید.

از آن روز به بعد زندگی ما وارد مرحله‌ای جدید شد و الان که چند ماهی از آن تاریخ می‌گذرد، فراز و نشیب این زندگی پرماجرا، چندبرابر شده است؛ گاهی دعوا، گاهی قهر و گاهی هم تنفر!

نمی‌دانم چه کنم؟! اگر زن دوم گرفته بود، با این قضیه کنار می‌آمدم؛ ولی داستان به اینجا ختم نمی‌شد و او گفت که با من به آرامش نمی‌رسد و از همان ابتدای زندگی عاشقانه مرا نمی‌خواسته و اصلا ازدواج من با او اشتباه بوده است.
هرچند با او موافقم، ولی همه این سال‌ها او را عاشقانه دوست داشتم و تمام عشقم را نثارش کردم و اکنون او با این حرف‌ها انگار کوهی از یخ بر سرم ریخته و جسدی بی‌روح شده‌ام.

حالا از او متنفرم و هم او از من! بیچاره بچه‌هایمان که در خانه‌ای سرشار از تنفر نفس می‌کشند. همسرم پیشنهاد می‌دهد، بمان با هم زندگی کنیم، ولی با رفت و آمد من کاری نداشته باش!

باوجود صبر زیادم، این پیشنهاد بی‌رحمانه، روحم را آزار داده و من را هر روز پیرتر می‌کند. حالا من مانده‌ام و همسری که رو در روی من می‌ایستد و می‌گوید: عاشقت نیستم و با تو به آرامش نمی‌رسم! نمی‌دانم چه باید کنم؟!

داستان جنجالی نی نی سایت
قایق ها سریع می آمدند، و او سعی داستان طلاق نی نی سایت کرد به چرخش برسد خواهید دید که بسیاری از رنج های عاطفی شما توسط مدل ..

کتاب عاشقانه به هر زبانی و برای هر ملیتی وجود دارد. این کتاب ها یا بر اساس وقایع واقعی نوشته…


خرید PDF کتاب خارجیDownloads-icon


دانلود کتاب پی دی اف pdfDownloads-icon

این وب‌سایت یک موتور جستجوگر اینترنتی است و هیچ دخالت انسانی در دریافت و چینش مطالب وجود ندارد.

نویسنده : نادر
| زمان انتشار :
1400-03-21 10:14:49

درحال لود مطلب …

آیا این مطلب برای شما مفید بود؟

نی نی سایت داستان عاشقانه


منبع:
www.ninisite.com

برچسب ها :
بهترین
رمان
سایت

Aban 23, 1396 AP — سلام.دوست جونی ها.می خوام یه تاپیک بزنم در مورد قشنگ ترین رمانهایی که خوندیم و داریم می خونیم .امیدوارم تاپیک خوبی بشه ایشالا.
ادامه…

Khordad 18, 1397 AP — همگی بگیم هرکس اومد تو تاپیک بتونه استفاده کنهاول خودم میگم، بهترینا ک حضور ذهن دارم:روزهای بارانیکبریت خطرناک منعشق اربابآی پارا.
ادامه…

Tir 11, 1398 AP — ایرانیه؟ پریا برای سادگیت قرار نبود عااالیه چرا؟واقعی داستانش خیلییییییی قرار نبود عالیییه.
ادامه…

… جذابه پیشنهاد می کنم همین الان، خوندنش رو شروع کنین . *این رمان چاپ نشده و pdf کتاب توی اینترنت موجوده. بهترین رمانی که شما خوندین چی بود؟ . 1399/05/09.
ادامه…

Mehr 11, 1398 AP — من الان چند روزه دنبال یه رمان خیلی خوبم ولی هیچی پیدا نمیکنم در حد اسطوره باشهاگه دارین معرفی میکنین.
ادامه…

Ordibehesht 21, 1398 AP — اخه فقط چندتا هم نیستن جدیدا هر بچه ای که نوشتن یاد میگیره یه رمان مینویسه میده بیرون انقد زی … خب دانلود نکنین کتاب معتبر بخونین کتاب هارو …
ادامه…

Ordibehesht 12, 1397 AP — بکس قشنگ ترین رمان و بهم معرفی کنین. … چیزی که وحشتناک بود حس می کردم نه زندهِ زنده هستم نه مُردهِ مرده بهترین هرکس اون چیزیه که خودش دوست …
ادامه…

Mehr 27, 1397 AP — خانما لطفا رمان معرفی کنین رمان کسی پشت سرم آب نریختو گندمعااااالیییییییی ان.
ادامه…

Bahman 22, 1396 AP — بچه ها بهترین رمان ایرانی چ ترسناک چ عاشقانه فرقی نداره اگه میشه بهم معرفی کنید ممنون.
ادامه…

Shahrivar 26, 1393 AP — عاشقانه میخوام و پر از صحنه های احساسی بربادرفته را خوندی؟ شک نکن بر باد رفته میشه بارها خوندش.
ادامه…

Ordibehesht 22, 1398 AP — چند ساله رمان میخونم بهترین رمانهایی ک خوندم. ببار بارون. تا تلاقی خطوط موازی. تا تباهی (واقعی هست ). بامدادخمار و دالان بهشت هست. پسر نازم عاشقتم.
ادامه…

Azar 7, 1398 AP — اشکووووول. عضویت: 1398/03/08. تعداد پست: 3616. IROman دانلود کن عالیه. بهترین رمان ها. شاید تلخ شاید شیرین محشششششششره محشر. اسطوره.
ادامه…

Dey 25, 1397 AP — زیباترین حس دنیا مادریست مادری فقط عشق وحال وبوس وبازی ولوس شدن وشیرین کاری نیست.مادری یعنی خستگی…..موی شونه نزده …چای سرد….نصف …
ادامه…

Aban 8, 1398 AP — دوستان قشنگترین رمان های عاشقونه ای که خوندین رو بگین 🦄 🤗جدید باشع یعنی حداقل واسه ۴ ۵ سال پیش رمانای قدیمی خیلی دوس …
ادامه…

Aban 6, 1397 AP — سلام این رمان هایی که میگم وخوندم وخیلی خوشم اومده :سینوهه،بامدادخمار،ملت عشق،گندم وپریچهر،بادبادک باز…….مثل اینابهم معرفی کنید.
ادامه…

Shahrivar 31, 1396 AP — کیا رمان خوب خوندن پیشنهاد بدن ماهم بخونیم لذت ببریم هرچی بدون سانسور باشه بهتر عاشقانه عالی لطفا پیشنهاد بدین !!!!
ادامه…

Tir 14, 1398 AP — سلام سلاممیخام چند تا رمان بهتون معرفی کنم واییی من عاشقشون شدم گفتم شمام بخونین به منم رمانایی که خوندینو دوست دارینو معرفی کنینیکیش …
ادامه…

Farvardin 10, 1397 AP — بیاید اسم و ژانر بهترین رمان هایی رو که خوندیم رو بگیم که بقیه هم برن بخونن من خودم بهترین رمانی رو که خوندم قرار نبود هست.
ادامه…

Mehr 15, 1396 AP — بهترين رمانه من خودم همسايه من قرار نبود ذهن خالي سجاده صليب غزال تقاص اینا رو تکی دانلود میکنی یا برنامه اس؟؟
ادامه…

Mordad 14, 1398 AP — یه رمان خیلی خوب وعاشقانه و هم طنز باشه یا یه رمانی ک هیچکدوم اینا نیست ولی ب نظرتون بهترین رمانی بوده ک تو زندگیتون خوندید بهم معرفی کنید.
ادامه…

Tir 15, 1397 AP — سلام دختراااا بهترین رمان عاشقانه ای که خوندید چی بوده خارجی یا ایرانی باشه فرق نداره بگید من خودم خیلی رمانای خارجی و دوس دارم مخصوصا رمان غرور و …
ادامه…

Ordibehesht 2, 1398 AP — سلام عزیزای دل میشه چنتا رمان که بتونم دانلود کنم بهم معرفی کنین؟ اسطوره ازدواج اجباری گناهمار تقاص اسمان مشکی معرکن.
ادامه…

Dey 28, 1396 AP — من فعلا در حال خوندن رمان همخونه نوشته مریم ریاحی هستم. خیلی قبل ترها رمان پنجره نوشته فهیمه رحیمی رو خوندم فوق العاده داستانش برام جذاب بود.
ادامه…

Mordad 8, 1398 AP — من رمان زیاد میخوندم قبلا الان دیگه نمیتونم .همش هم ایرانی. … منم عاشق کتابم ولی حالا ک رمان میخونی از جین استین بخون. … بهترین شوهر دنیا رو دارم.
ادامه…

Farvardin 24, 1399 AP — سلام اسم بهترین زمان های خارجی که خوندید بگیر Gone girlPet semetary بربادرفته اثر مارگرت میچل عالیه.
ادامه…

تاریخ 26 بهمن 1399

تاریخ 20 خرداد 1400

نام

ایمیل

نظر


ارسال

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

نی نی سایت داستان عاشقانه

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

تاریخ 21 خرداد 1400

تمامی حقوق محفوظ است!

این وب‌سایت یک موتور جستجوگر اینترنتی است و هیچ دخالت انسانی در دریافت و چینش مطالب وجود ندارد.



دانلود رمان بانوی شیطون من pdf
تاریخ 21 خرداد 1400
Downloads-icon


دانلود رمان آغوش غریب pdfDownloads-icon
نی نی سایت

نی نی سایت داستان عاشقانه
نی نی سایت داستان عاشقانه

کرم صورت بیواکوا خرید شامپو تریاک
خرید صابون تریاک   خرید صابون تریاک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *